همونجا که توی کوچه اون دخترهای چادر گل گلی؛ عروسک به بغل با یه کیف روی شونه شون،
یه قالیچه انداخته بودن و اسباب بازی هاشون و با سلیقه چیده بودن و خاله بازی میکردن...
همونجا که توپ پسرای کوچه میافتاد
خودکار بزار جلوت!
آدمای زندگیتو یکی یکی بنویس!
حسادت میکنه ... خط بزن!
خوبیات به چشمش نمیاد ... خط بزن!
بهت دروغ میگه ... خط بزن!
هر وقت تنها شد میاد سراغت ... خط بزن!
پشت سرت حرف میزنه ... خط بزن!
از
در زمان حضرت موسے(علیه السلام) پسر مغروری بود ڪه دختر ثروتمندی گرفته بود.
عروس مخالف مادرشوهر خود بود.
پسر بہ اصرار عروس، مجبور شد مادر پیر خود را بر ڪول گرفته بالای ڪوهے ببرد، تا مادر
را گرگ بخورد.
* امروز به مامانم گفتم: ناهار چی داریم؟ گفت: مروری بر رویدادهای هفته!!!!!!!
* آخرین خواسته ام قبل از مرگ اینه که 5دقیقه بهم وقت بدن تا هارد کامپیوترم رو فرمت کنم!
اگه دست کسی بیفته برام ختم هم نمی گی